خنده ات را پس می دهند
باران که تمام شود
سوراخ جهان را گشاد می کنند
و از تویی که نامت را بسیار صدا می زنند
می گذرند ..
هیچ فرقی نمی کند
اگر دل شما خوش باشد به چمدان
به میراث خانوادگی
یا کمانی در زه
تمام این ها
از راه می آیند که بروند ..
مگر چند بار کسی از انار قصه می گوید
و سقف خانه چکه نمی کند ؟
تو برای چندمین بار
شرح می دی کبوتران این گونه پرواز می کنند
تو این گونه بنشین ..
و نامت به درک
قدیسه ی قرن حاضرهم که باشد
باز هم ممکن است نشانی را اشتباهی بازگردی
کلید در صاحب خانه ای تازه بی اندازی ..
و از قضا
تو شبیه کسانی می شوی
که اصلا نمی دانند برای یک گل سرخ چه اندازه پول به گلفروش می دهند ..
من سرزده این دست ها را نساییده ام
و سرزده
رودخانه را باز نگشته ام
همین تن را که می بینی
از قضاوت خودم هم در امان نیست
برای چه کسی قصه از نو بگویم ؟
حالا که در چمدانم
جز کفشی ساییده
و ملحفه ای در باد
همراه نیاورده ام ..
پی نوشت : از بهار انتظاری نیست ..
نقاشی از ادگار دگا .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 2:51 توسط شیرین کاظمیان
|

همین هاله ی بهار
و ناچاری پنجره از سیل آفتاب
نام تو را
در اتاق روشن می کند ..
و سایه ی کبوتران
بر یاد تو پرواز می کنند ..
همه ی صبح
باید از تو بگذرد
تا طلوع
به اتاق من بیاید..
اگر چه روی بر می گردانی
از گل های خانگی ام
و از سطرهایم
اما
بدان
قندان از تو شیرین است
و ماهی
از هوای تو غرق نمی شود ..
پی نوشت : باشد که این بهار بی بهره تر از آن بهار نباشد ..
عکس هم تکه ای از فیلم آینه اثر آندره تارکوفسکی است .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 21:44 توسط شیرین کاظمیان
|
سرتاپای مرگ
دلت را می زند
با این همه
ناشتا
کنار استکانی چای
و خورشید روشن آشپزخانه
و تمام دانه هایی که برای گنجشکان می پاشی
باز به سراغت می آید
همان آن که دلت ریش می شود
از دستان دختری
با بادبادکی در هوا
همان آن که برف چرک می شود زیر پا
ختم خاطره ات می شود ..
بسان عقربی
در اتاق ..
و روز
حالت دیگری از شب است ..
چه شانه بزنی مویی را
چه سرخ کنی لبی را
آنکه از در می رود .. از پنجره دونبالش می روی ..
شاید
به دستان تو
باز نگردد ..
مثل پرنده ای
که از دستانت می رود
بی آنکه
از آسمان روی برگرداند ..

چه حکایت ماتم افزایی ..
نشسته ای در خانه فصل از زیر پایت سر می خورد و وازگونی سرآغاز بسیاری از روزها می شود ..
مثل بیست و دوسالگی که می آید
مثل او که نامش از پاکت های خشک نامه کنار نمی رود ..
عکس هم از roger ballen .
سفرهای بنفش ادامه دارند ..
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390 4:3 توسط شیرین کاظمیان
|
خبر آوردند
پدرم
بر گرد سایه اش می چرخد
و مادرم که سوسوی پنجره است
به مراوده ی کبوتران در آسمان
خیره مانده است ..
چه زمان بزرگی
چه زاری شایسته ای
بر دیوار خانه مان اندود می شود ..
از قضا
روال هستی
هم عادی و هم غیر عادی
بر جریان مرگ
خروشان
از زیر پایم روان می شود ..
بوته های ذرت را خواب دیده بودم
صورتت را میان آفتاب گردان ها
و چرخش خورشید
برای چشمانت ..
و سیاهی
سیاهی آغاز روز بود ..
هنگامی که بالکن خانه مان
از زیر پایم ناپدید شد
و تورا دیدم
که هم می رفتی
هم دستت
بر کوبه ی در مان مانده بود ..
هی بال می زدند اشیای آسمان
هی بال می زدم
و زمین به پایم چسبیده بود
آسمان که تو بودی
تنگ شد
و من ماندم
با خانه های لی لی
از شمارگان روزهای بی تو ..
چه حالت بدی دارد
یک فنجان
یک بشقاب
و غذا
به اندازه روزهای زنده ماندنم ..
چه حالت بدی دارد
از در عبور می کنم
و خانه
هم این سو است
هم آن سو ..
پدر را می بینم
مثل دانه ریختن برای گنجشکان
ریز می شود
و از یاد نمی برم
تعداد ما
اندازه ی چشم هایش بود ..
مادر را می تکانم
"تکان بخور مادر "
من از سفر باز گشته ام
هنوز تنها چراغ روشن در آشپزخانه است ..
در چمدانم برایت معشوق آورده ام
به تعداد تمام گورهایی که بالای سرشان می رویم ..
آواز تندی می خوانم
مرغان هوا
در طرحی از تو
قیقاج می روند
مقابل چشمانم ..

و زمستان است . هنوز جای جای جهان سفید نیست ..
و عکس از roge ballen.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 19:1 توسط شیرین کاظمیان
|
دیگر ظهر تابستان نیست
جهان
در مرکز پاییز نشسته ..
از نام تو
برگ ها را کنار می زنم
هنوز
به یاد می آورم
چگونه گرم می شد
نیمکت
من
دست هایت که حالا
سراغشان را از گیاهان خودروی اطرافت می گیرم ..
اگرچه
خانه ات کوچک است
اما تمام فصل
نشانی تورا
به من ضربه می زند ..
عبور ما
از خیابانی نا ممکن
به سرعت گذشت ..

پی نوشت ۱ : لحظه های پاییز تردند ..
پی نوشت ۲ : خلوت شده است ..
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390 22:55 توسط شیرین کاظمیان
|
بر محور
جهان
نه چرخ
سازندگي مي چرخد
نه خواب
اقاقيا
و نه
سادگي
كه پهناي
اش در گلوي هر يك از ما دروغي ناجوانمردانه است
سطر اول
تابستان
به نام
مبارك اندوه
و ميانش
را به ضخامت ناله ..
شرحي كه در آخر باقي مانده برايت بگويم :
من از
ابتدا مي دانستم
مادرم مرا
همراه تمام
دوري هاي جهان
حامله بوده
است ..
و سرانجام
سفر به
پايان نرسيده
سفر آغاز
مي كنم
و مارا
از نارسي
جهان
باكي نيست
....
پي نوشت اول : سلام بر پاييز كه شايد از دست هاي سرخش چيزي به جواني ما برسد ..
پي نوشت دوم : امتداد سفرهايي بنفش .. همرنگ جيغ هايمان ..
پي نوشت سوم : عكس از roger ballen .
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 23:59 توسط شیرین کاظمیان
|
۱: برگ ها روی ما میریزند
ما که حالا
در فرار از پاییز
با پیمانه ها سخن می گوییم ..
۲: با تو خبردار خواهم بود
در مسیری که
خبر
تاثیری جز پروانه نیست ..
۳: میانمان کوهستان تپیده
جنگل و ستاره و درد
به یادت خواهد ماند
صدایی میان کوه ها
تو را از گل با خبر می کرد ..
۴ : تابستان است
در مسیر ما
توپی برای شوت نیست
می بینی چگونه گندمزارها بعد از درو شعله می کشند ؟
اما در سفره ی ما
نان به اندازه ی کافی هست
ما بعداز ظهرها شکلات و کلوچه می خوریم .
و اگر کودکان توپ
در کوچه فریاد نمی کنند
تو شهادت می دهی .. پاییز از راه می رسد ..
پی نوشت : بله .. روزها روزهای از دست دادن است .. دوستی می میرد .. جهانی واویلا می شود .. جهانی که از تابستان هم کوچکتر بود .. اما بود .. باشد که عصیان مارا هندوانه و بستنی و انگیزه ای برای شمال و ساحل کاهش دهد .. ما همانقدر که عشق داریم .. همانقدر فقدان داریم .. امان از این تابستان ها . .. روزهای بسیاری بود که برای شعر در این وب لاگ ناهشیار بودم .. باشد که سامانش دهیم ..
+
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390 3:11 توسط شیرین کاظمیان
|
مثل گوجه سبزي كه از درخت مي چينم
يا تني كه
به آب مي زني اش
به خاطر ظهري كه تنها بوده اي
حالا
خوش تر به تو
به دست هايي كه سبزينه دارند
فكر مي كنم ..
اينجا كافي نتي است سهمگين در شهري دور .. همين !
عكس هم خواهم گذاشت
امروز اين خرابه را وارد 6 سالگي اش كردم ..
اين نوشته ويرايش مي شود .. !!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 20:49 توسط شیرین کاظمیان
|