|
مدام از مهماني اي دور كه شايد دستاورد خنده هاي كسي باشد لبخند هايي مهاجر را مي پذيرم ... از حس آبستن سنگينم مي كنيد كه شايد برايتان خودم را به دنيا بياورم ؟؟؟ و راه آهن را براي آهني بودنش دوست بدارم نه براي حسي موازي كه قرار است به هم برسد ... من از رسالت آن دست ها كه از پشت يك كوه به تكراري نوراني تبديل شد خسته ام ... ببخشيد ... شما هم صداي راه آهن را دوست داريد ... ؟ فكرتان چطور ؟ وقتي همراهش مي رود ... و اقاقي ها كه جويده مي شوند ... زير دندان هاي كودكانه هاي غريب . و لگد هايي كه مدام درخت هاي توت را مي لرزاند ... اين دالان كه تمام نمي شود و حس آبستني كه به من هديه داديد ... و حمل خنده هاي مكرر ... كه به موازاي يك عرياني شايد قرار است اتفاق بيافتد ... لالايي قطار براي لحظه هايي كه به آن مهماني دور فكر مي كنم و دست هايي انتزاعي كه بزاعت لبخند هايش را مي دانم و مي دانم باز هم ايستگاه كه از همه چيز پياده شوم ...
پاورقی : دستی در دور دست ٫ دست تکان می دهد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 0:23 توسط شیرین |
گاهي هنوز ارديبهشت مي شود و يادگار هاي مدام از نبود هاي بسيار هم چنان روان است در روزهايي كه خاطره ي اتفاقهاي نيفتاده را دوره مي كند... و يقينا مدفون خواهد ماند لبخند هايي كه در كوچه ي دلهره همراهم بود و بود ... و بود ... و بود .. با چشم هايي سهمگين كه ديدنشان هرگز اتفاق نيفتاد ترديد ... شك ... خاصيت اندوه بسيارهمين است و ارديبهشت هم چنان تكرار مي شود با شاهزاده ي زاده نشده اش ...
پاورقي : اندوه كه مهم نيست همين كه ارديبهشت است ...كافيست . + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 21:7 توسط شیرین |
من اگر هم چنان فرياد بزنم موناليزا لبخند بزن افاقه اي مي كند ؟؟؟ ديوار خالي خانه ي ما مگر مي خندد ؟ يا تابلويي كه موناليزا مي پندارمش با لبخندي كه شايد به اندازه ي موناليزا گران نبود ... كسي سيب پوست مي كند و من در سرخي آن سيب حلقه حلقه مي شوم مگر جدا شدن از چيزي كه از ازل با تو بوده آسان است ؟؟؟ نه براي هر جمعه كه اسمي نمي توان گذاشت تو فكر كن همه ي جمعه ها منفورند ... و دست هاي هر كسي كه لبخند مي زند بوي سيب مي دهد فاصله كه نمي گيريم فقط به چشم هاي هم نگاه نمي كنيم البته البته كه گاهي به هم سيب هاي پوست كنده تعارف مي كنيم بله بفرماييد سيب بخوريد لبخند بزنيد ... و سعي كنيد معني شعري را كه خوانده نمي شود بفهميد ... اما نپرسيد تابلويي كه بر ديوار خانه ي شما بود كجاست ...؟؟؟ پاورقی : تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن ... چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر تا که گلباران شود کلبه ی ویران من... + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 12:9 توسط شیرین |
شما كه در جريان نيستيد ... در آسمان اين شهر غريب نيست ... و نمي پرسيد كه حال خوب امروز شما با حال خوب ديروزتان چه فرقي دارد ...؟! ماييم و همين صبر در تير رس اندوه واقع و واقعيت دارد اگر درخت هاي توت در انتظار چيدن مي مانند ... و حياط هيچ وقت از پاييز جارو نمي شود ... من از دشتي سوخته مي گويم كه در هوايش بغضي داغ جريان دارد كه در هيچ باراني خلاصه نمي شود گاهي فقط قمري ها در گلويشان زمزمه مي كنند... البته كه صبر چيز خوبيست .... و سامان هر قصه در صبر هاي مدام اتفاق افتاده ... و اتفاق شايد دگرگوني بياورد كه حال خوب امروزمان با حال خوب ديروزمان فرق كند و دوباره به دشت هاي سبز برويم توت بچينيم و به پرواز كبوترها نگاه كنيم .... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 1:12 توسط شیرین |
مستندي از آمازون ما از هيچ كمپاني اي به بازار نمي آيد بازار شلوغ است صبر همه زياد و به تحمل اسكاري داده نمي شود ... هنوز دنبال آن آلبوم قديمي ام آن درخت گلابي آن كتاني هاي كهنه و كت شلوار پدربزرگ بر ميخ قفسي خالي و پله هاي هميشه تازه ... اينجا دقيقا همان جايي است كه تهران نيست ... اما به ارث برده سالاد فصل خوردن را صداي هواپيما ها را ... و اينجا يك جنگل بي ستاره و آوار شعار ها بر ديوارها ... در بازار فكر مي كنم به بوي خوب گندم به صفي براي سينما و خود سانسوري سيري چند ؟؟؟ و البته مردم ... ! طوقي سياه سفيد گوزن هاي زخمي و يوزپلنگ هايي كه مي روند ... با سرعت ... در خيابان هاي خالي .... و البته همه ي گنبد هاي طلا در بازار آلبومي قديمي نيست و كتاني اي كهنه به فروش نمي رسد ... به داركوب ها اعتماد مي كنم و صدايي نوسان دارد به خاطر مي آورم دست هاي زيادي آلبوم هاي زيادي را سوزاند ... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 1:4 توسط شیرین |
... به پرواز هايي فكر مي كنم كه لغو شد و چمدان هايي كه سنگين بودند ... و همه ي دور هاي شبيه راه ... به سوال هايي كه پرسيده نشد و جواب هاي دستاويز و آتش هايي كه خاموش شد در چهارشنبه ي آخر هر سال كه اين بهار بي بهره تر از آن بهار هست يا نيست فصل با هم چيدن گردوها سال ها پيش لغو شد ... دوره مي كنم افسانه ي دور دنيا در هشت دقيقه در دقيقه ها خلاصه مي شوم كه با عينكي به گردي كره ي زمين بيشتر ، ترين ها را ببينيم ببينم كه دوربين هاي مخفي از مخفي ترين كارها خبر ندارند و همه لبخند مي زنند به زني كه كارنامه ي قبولي اش در نهضت را به آنها نشان مي دهد بي هوا سر به هوا مي شوم و به قرارداد ريل ها به قطار ها فكر مي كنم كه ايستگاه ها به دگرگوني نياز دارند ... همان قدر كه من به هوا خوري ... و ... خوب است كه هميشه در غيره به حساب مي آييم و هر سال در خاكي كه از باغ هاي گردو آورديم بنفشه مي كاريم و بعد لغو هر پرواز ...
اين روزها سعي مي كنم دل زدگي را اندازه بگيرم ... شايد از پايان همه چيز خوشم بيايد شايد نه ... همين كه اتفاقي نيفتاده يك اتفاق خيلي خيلي بزرگ است ... و راهي كه روبه روست و بايد طي بشه ... بايد ! كمي كم تر از هميشه هستم ... اگر نمي خوانمتان به دليل هايي كه مي آورند ، مي آورم ، اكتفا مي كنم ... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 2:6 توسط شیرین |
به پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه آغاز هر جمله باز دود قبيله ي سرخ پوستي مي شود كه هيچ كس دوري دود شدنش را نمي بيند ... هر تكه از اين روزنامه هاي پر آتش را به دشتي انداختم كه زرد ي و سبزي اش سياه شد و جاي يك كفتار خالي بود ... كه آنجا كامل شود از يك كابوس . دچاري من به لحظه ها چه ربطي دارد به دو به توان دو يا همان جمع خوب يا تفريقي كه هميشه هست ... همان قدر ربط كه براي آمد ، نيامد جنيني كسي را مي بوسيم ... به پناهگاهي جديد مي آيم با دعوتي خيالي و شما مي گوييد : خوش آمدي شمايي كه در دست هاتان روزنامه است و پروانه را دور مي كنيد كه حواستان مستقيم صعود كند به همان دشتي كه در كابوس بود ... و اخبار روز كه هيچ نمي گويد چه اندازه از شما مانده تا به تمام برسيد ... كه چرا برنده مي شود كسي كه در مسابقه شركت نمي كند ... به همين پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه اغاز هر جمله باز دود مي كند تصور پناهگاهي را و دور مي كند با دست هاي من پروانه اي را ... با طعمي از سازش ... ختم اين بهمن ختم اين برف ها ي يك رنگ باز آمد و هفده سالگي ام تمام شد ... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 1:12 توسط شیرین |
فصل ، فصل تو بود . با آسمان سياه و سفيدت و چشم هاي خاكستري ات كه تكرار مي كرد آن هوا را ... پشت پنجره ي تو دوره گردي بر گرد ما آكاردون مي نواخت و كوچه ي تو براي من هميشه بن بست بود ... آن دوره گرد با آن آواز كه مرا از همه جا آويزان مي كرد تا به دست هاي تو برسم به فصل تو به چشم هايي كه هيچ نديدم ... پاورقي : روز هايي كه نيست ... و وقتي بود... چيزي از من نبود ... توهم هر چند وقت تكرار مي شود : حتی با دیدن صفحه های یک کتاب درسی ... یک چهره یک خیابان یک بن بست و حتی دیدن یک دوره گرد ... توهم يكباره رخ مي دهد... وقتي بخواهد ... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:51 توسط شیرین |
شير يا خط بود ؟ كه مسجد شد ... تظاهر بود ؟ كه تظاهرات شد ... و نصيحتي منتهي به سكوت همه جا . سجلم براي عموم چاپ مي شود و به ندرت نسبم بر مي گردد به پدر و مادرم ... به حاشيه پرتاپم مي كنند مي شوم ... شبيه پرچمي كه مي سوزد خنده ها را مي شنوم فاجعه ي فقدان را مي دانم و شازده اي را كه اجتناب مي كند مي بينم و كفش هايش كه ستاره دارد و گردني كه آسمان را همراه ... حاشيه رشد عجيبي دارد و دلخوشي خوب درديست آيا ؟ شازده تو اجتناب كن من محجبه ام ... تو اجتناب كن... من مي مانم ... و چيزي مي رود ... و چيزي مي ميرد ... و تو اجتناب مي كني . هنوز ؟ سهم من از اين همه جهاني شدن به جزوه ام ختم مي شود كه خط خورده است از صفحه هاتش چيزي شبيه من و راز دارد سردردي كه درد سر مي شود ... + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 0:30 توسط شیرین |
که برایش آرام بود ...
که برایش آرام نبود ... پاورقی : بود ؟! ... نبود ... نیست ... نخواهد بود . + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 23:27 توسط شیرین |
مثل يك باد گم شده اي در گندم زارهايي دور در خالي دست هاي مترسك و پژواك اين سكوت از يك كوه تا من در گوشم ادامه دارد ... خلاء اي از آواز پليكان ها شبيه ناله هاي سهمگين از اندوه پر شده است در من كه انتظار كوچ او را داشتم از دريايش ... اما اين مرداب شبيه دريا نيست ... كه او هر جا باشد شبيه اينجا نيست ... كه جايي بهتر هميشه هست . در غربت سوزان نخل ها سرگردان تر ازسردي سنت هايم كه باز هم نيستي ... كولي بي خانه خوب گفت : ناچاري كه اين دچار نوشته ها را تقديم يك او كني ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 23:13 توسط شیرین |
خواهند گفت : روسپي اي در او پنهان است كه پاهايم انقلابي تر راه مي روند كه جرئت سفر دارند كه دنبال چيزي مي گردند حنجره ام پر از هواي پل هاي هوايي و آواز جنگل جنگل دور و كبوتري كه بال بال مي زد ... مرا هم با خود سوار قطار مي كنيد ؟ با كفش هاي گلي ام با لباس خالي از عطرم و چشمان پنهان و چمداني سنگين از سكوت ؟؟؟ روسپي اي در او پنهان است كه اين خيابان ها بوي تند انقلاب گرفته اند كه سفر جرئت مي خواهد و هر چقدر اينجا دنبال هوا باشي هوا همين است ... و مادرم كه ديروز با قطار رفت چمدانش را برای من گذاشت ... بايد بروم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 23:48 توسط شیرین |
1: داروغه دروغ مي گفت : رابين هود را اين بار خواهيم گرفت . 2: همه فقط منتظرند كه بيايد ! 3: رابين هودي نبوده ... نيست . + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 23:39 توسط شیرین |
بن بست اين كوچه يك باغ است كه در هواي هميشه ابري اش كلاغ ها قار قار مي كنند * و در انبوه درخت هاي بي رخت كليدي گم شده است ... ( كلاغ ها همه چيز را نمي گويند ...) بلوار اين سو در فواره ها يش جريان مرده است و نيمكت هايي خالي چقدر خالي و چرخ فلك هايي كه فلك شده اند و قارقار كلاغ ها بدون كلاغ ها راديو گفت : امروز همه ي هوا ابريست كه انتحاري ديگر را منتظر باشيم ... و ترافيك خلاصه مي شود به اشتباه ها - و فرق نمي كند زرد قرمز سبز گاهي پشت همه ي رنگ ها بايد ايستاد. ( و كودكي اينجا چشم به بادبادك خوش رنگي دوخته بود در هواي آسمان هميشه ابري كه از دره افتاد و هنوز باد مي آمد و سرخي بادبادكش پرواز داشت ...) و من هنوز در فكر آن شواليه ام كه در بالماسكه هاي هميشگي زير كلاهش گم شد و قبل از هيچ آمدني رفت ... و بن بست و اين بلوار طولاني مي شوند ... در خالي نيمكت ها در ترافيك اشتبا ه ها در باغي پشت بن بست در كليد هايي گم شده در هواي هميشه ابري ... * : با الهام از شعر آرش قربانی . + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 0:20 توسط شیرین |
در خلیج نگاهش بودم ... و موج صدايي عجيب هويت باران را تكرار مي كرد ... صياد ماهرانه تور انداخته بود و سايه ي قلاب اش فراري نمي داد او ... از همين جا آمده بود و تاب كودكي اش را سپيدارها تجربه كرده بودند نشاني شان از بوي كاهگل پيدا بود و پنجره ي خانه شان سمت آفتاب را مي دانست او از همين جا آمده بود همين جا كه من نيستم و موجي درميانه ي دريا نخواهد آمد ... و سايه ي قلاب آرام گرفته ... و مدام صدايي عجيب باران را توصيف مي كند ... پاورقی : چگونه سلولی انفرادی تر می شود !؟! + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:44 توسط شیرین |
|
| ||||||