|
من آمده ام تا آسايش را به آسايشگاهم ببرم من آمده ام تا ديوانگي را به ديوانه خانه ام ببرم من آمده ام كه آب غسل تعميدم را سر بكشم من آمده ام عطر دوستي را از خيالم پاك كنم من آمده ام طعم تولدي دوباره را بچشم من آمده ام تا تغيير كنم! من زخم خرده ي زيستنم من آزرده ي نيايشم من گم شده در جاده ي مه آلود آرامشم من پر پرواز روياهايم من آمده ام تا تغيير كنم! من آمده ام اما خيلي دير ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 13:12 توسط شیرین کاظمیان |
امروز سيبي را دو نصف كردم آنقدر ماهرانه بود كارم كه كرم درونش هم دو نيم شد! عدالت در هر شرايطي !!! آن كرم هم مفهوم عدالت را مي فهمد ؟؟؟ من كه مي فهمم كه نمي فهمم ! + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 23:17 توسط شیرین کاظمیان |
زنگ ذهنم را مي زند و فرار مي كند شيطنت هاي عاميانه ي وجودم اگر دلقك بودم بهتر بود ، كاش دلقك بودم! شادماني اي مدرن كه ظاهر غم هاي ديرينه را مي پوشاند گونه هايي سرخ شده كه بي تفاوتي زندگي را رنگين جلوه مي داد نور همه جا به دنبالم بود من هرگز در آغوش تاريكي پنهان نمي ماندم گريم چه قدرتمندانه ضعف چشم هايم را مي پوشاند مي توانستم هزاران چشم را تسخير بيهودگي هايم كنم مي توانستم قدرت ساختگي ام را كه از صداي دست هايي خالي از ذوق جان مي گرفت و فوران مي كرد ، بر شيري گرفتار پيروز كنم! مي توانستم سلطان جنگل را وادار كنم درون حلقه هاي آتش بپرد يا اينكه شلاقش بزنم ! مي توانستم حتي به عنوان تجربه اي آخر سرم را در دهان تاريكي فرو كنم و زنده بمانم!!! يا با تبسمي مضحك عشق را به همه بفهمانم و با سكوتم همه را بخندانم ... بازهم گويي زنگ ذهنم را مي زند و فرارمي كند اين شيطنت هاي عاميانه وجودم نه اين بار همان گداي با وفاي بيهودگي است كه آمده عمر را به زور گدايي كند و من چه بخشنده ام !!! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:55 توسط شیرین کاظمیان |
باد عريان ها را دوست دارد باد تبسم خام جواني را دوست دارد باد بوي كپكي را كه مي پراكند دوست دارد باد حكم دواندن را دوست دارد باد رقص آخر برگ زردي را دوست دارد باد گله ي ماسه هاي بي پناه را دوست دارد باد هم صدايي با ناله ها را دوست دارد باد رقصاندن گيسوان گرفتار را دوست دارد باد حمل خاكستر خاطرات را دوست دارد باد حمله به چشمان باز را دوست دارد باد پنجره هاي باز را دوست دارد باد همانندي اش با زمان را دوست دارد باد تاريخ ما را دوست دارد باد سرنوشت ما را دوست دارد باد عريان ها را دوست دارد باد مرا عاشقانه دوست دارد! + نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 22:15 توسط شیرین کاظمیان |
كمك ... كسي نيست تا نفسي رها كند و اين شمع نيمه جان زندگي ام را خاموش كند ؟ كسي نيست تا معني اضطراب را از جاده هاي لغزنده ي زندگي پاك كند ؟ كسي نيست تا سؤال هايي را جواب دهد كه نمي توان حتي آنها را طرح كرد ؟ كسي نيست تا پيدايش مجهول نياز و تاثير بالقوه اش در بشر را معني كند ؟ كمك ... كمك ... پس درب آخرت كجاست ؟ نه بوي خوش بهشت مي آيد نه صداي سازش با جهنم ! پس درب آخرت كجاست ؟ آهاي كسي نيست تا نفسي رها كند و اين شمع نيمه جان زندگي ام را خاموش كند؟ من جاودانگي را نمي خواهم !!! + نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 22:21 توسط شیرین کاظمیان |
|