تبليغاتX
سلطنت سكوت

سلطنت سكوت

فرقی نمی کند ...

 

دست های من بریده است

 

تو هم به دنبال دست های من نخواهی گشت

 

اینجا آوار خوشبختیست

 

و تو این را درک میکنی ؟؟؟

 

آهای نر و ماده هایی که گاه و بی گاه سخن گفتید

 

گاه و بی گاه دچار جو گرفتگی شدید

 

فرار کنید ...

 

زیر آوار خوشبختی من نمانید ؟!

 

فرصت ها کم نیست ... هشیار باش لطفا .

                                                                                                                                     

                   

 

سهراب قصه هایم این بار هم به دلم نشست تمام نا تمام هشت کتابت ...

 

( آه در ایثار سطح ها چه شکوهیست  ای سرطان شریف عزلت

سطح من ارزانی تو ...  یک نفر آمد  تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد ...)

 

و با مغز مرا به گذشته کوبید ...به دیروز ها ...

 

( زندگی یعنی : یک سار پرید .  از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید ، کودک پس فردا ، کفتر آن هفته.)

 

...

 

من تمام می شوم  خیلی زود

 

زود تر از آن زمانی که باد سایه های درخت ها را از پشت سیم خاردار ها به اتاق بی پنجره ام بیاورد ...

 

سگ ها در کوچه برای حال من زوزه می خوانند ...

 

آفرین بر هشیاران ...

 

راستی دو گربه هم در کوچه جیغ میزنند و باز هم یکی پیروز می شود .

 

15 بار آفرین بر هشیاران ...!

 

...

 

                       

 پاورقی : آنچه در پرانتز آمده از شعرهای سهراب سپهری است .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 1:35 توسط شیرین کاظمیان |


شب مرا حامله است .

 

صبح مرا به زور به دنیا می آورد.

 

صدای گریه ام را کسی نمی شنود...

 

بندی از من تا آن سوی شب آویزان است

 

و مرا معلق تر می سازد

 

چه برو بیا های غریبی است

 

کاش شب مرا در شب می زایید      

 

بعد ...

 

صدای بال کفترها و بوسه های صبح

 

آن وقت مرا هم بیدار می کرد    

 

 بعد ...

 

هر بار که چهار ساعت از نیمه شب می گذشت

 

من با نگاه شب زده ام

 

به دست های آفتابی تو فکر می کردم

 

و به نگاه قهوه ای ات پاسخ می دادم

 

و شاد تر از همیشه می دانستم الماس قاب گرفته در پیراهن تو

 

برای خواستن من و برای ادامه دادن صبح ما است

 

مرا از شب به دنیا بیاور

 

و با شیره ی رنگارنگ و نایاب زندگی سیرم کن ...

 

                         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 12:21 توسط شیرین کاظمیان |


در ته مانده ی من چیزی از تو باقی مانده ...

 

بگذار لاشه ی احساسم را لاشخورهای جوان نوش جان کنند ...

 

دیگر تویی در من باقی نمی ماند

 

من بی من می شوم  و تو هم مشتی خاک از من بر من می ریزی ...

 

مثل همیشه باز خیره می شوی

 

باز مثل گاهی می خندی 

 

 و باز شاید خمیازه ای بکشی

 

به خودم مغرور می شوم که دارم تمام می شوم

 

و  من خودم انگیزه ی گل هایم را پرپر می کنم ...

 

و تو چندی بعد باز تنها نیستی ...!

 

            

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 18:7 توسط شیرین کاظمیان |


دلم می خواهد داد بزنم تنهایی مقدسم کجایی ؟؟؟

 

مگر تو همانی نبودی که دیوار تنهایی ات فقط  ترک های رفاقت داشت ؟؟؟

 

مگر تو همانی نبودی که بی حوصلگی ات برای هیچ کس نبود جز خودت ؟؟؟

 

مگر ...

 

لعنتی تو اینبار هم کم آوردی ...

 

چه معمایی اند آدم هایی که هر روز به یکدیگر لبخند می زنند و خنجر هایشان را ماهرانه پنهان

 

 می کنند ...

 

کاش من هم معما بودم !

 

بگذار لرزش پاهایت را همه ببینند ...

 

بگذار همه بدانند هیچ رمقی در این دست ها نیست

 

اگر می توانستم هیچی را نمی دیدم

 

اگر می توانستم هیچی را نمی شنیدم

 

این خستگی محض کی تمام می شود ؟؟؟

 

اندازه ی هفده سال نوری خسته ام ...

                   

 

تو فقط وظیفه داری نقش بازی کنی

 

سایه ات می تواند دیگران را راضی کند

 

و این خوب است

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 1:8 توسط شیرین کاظمیان |


 

رنگ ها نقش تو را بازی می کنند

 

وقتی شبیه هیچ می شوی

 

وقتی تنها آدم برفی ات آرام آرام آب می شود

 

وقتی عمو زنجیر باف  برایت فقط  زنجیر می آورد

 

تا اوج پرواز یک عقاب

 

از همان آغاز اولین گریه

 

تو هر روز سقوط می کنی

 

واژه هایت در تصادف سکوت می میرند

 

و تو می مانی و جنازه ی آنها ...

 

گلنگ گور کن تو  هر روز عمیق تر می کند

 

تا تو در قعر زمین هشت کتابت را بخوانی

 

دیگر بین آجرها سوراخی نیست

 

تا تو باز لابه لای آنها پنهان شوی ...

 

نیش زده می شوی

 

وقتی از مار بودنت   تنها پوست انداختن را آموختی

 

هیچ شبیه تو می شود

 

یا تو شبیه هیچ

 

وقتی تنها رنگ ها نقشت را بازی می کنند ...  

            

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 1:0 توسط شیرین کاظمیان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

متن هایی که برای هیچ نوشته
... می شوند
و انگار هیچی از هیچ با ارزش تر نیست
... دقیق تر نیست


شیرین کاظمیان
متولد 30/11/68



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وازنا - مجله ی الکترونیکی شعر
در وازنا بخوانید گزارشی ازشعر مدرن بجنورد -آرش قربانی
آرشیو پیوندهای روزانه


آنچه گذشته

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385



پیوندها

سهراب سپهري
ایران را دریابیم: تعطیل
پستو : مظفر
شراب دل: احسان
احسان: گروه بييز
صدای سکوت: سالی
سویدای دل: هیلدا
جغد مینروا : آرش قربانی
گزارش از ما:انجمن شعر بجنورد
مهرگان : انجمن شعر بجنورد
قارقار : مهرداد فلاح
نوشته های نانوشته
انجمن ادبی آوا
ناخدا و دريا:جواد سجادي
كافه نادري : هيراد افشار
مرگ بازی: سهيل
غير منتظر:امير رياحي
نمی دانم های یک پکر
مهم خودمونيم:محدثه نيري
فروردينگان
ریسمانی از داستان
ماني محمودي
شبیه تو : نرگس
برهوت: اصغر نوري
تابوت
زمانه
عینک دودی
تیمارستان خصوصی من
دروازه
باغ بی برگی
نارنجایی
شب سراب
بی هیچ دلیل ماندن
سردخونه
آّبهای درخشان:سار
تراوشات یک ذهن بیمار
قهوه و سیگار
خواب هاي آقاي خاكستري
صفحه ي كهنه ي يادداشتهاي من
دنیای کاغذی
godeatgod: سورنا
نيك آهنگ
جفنگ نامه
هزيان هاي يك خوابگرد
عطر بخار چای تازه
سمفوني استفراغ
ماندگار
سه شنبه هاي خاكستري
عشق جاودان
عشق جاوید
هنر و كوير
فریاد سکوت
پسری باچشمانی به رنگ عسل
انسان
بانوي هيچكس
گل مرداب
يادداشت هاي تنهايي
ناگهان مشعلي آورد
سکوت مرده ها
آيات زميني
جزیره زیر آب
تنبور
باما باش و پادشاهي كن:رهگذر
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
زخم عقل
فرياد فريد
هم بوسه
ترانه های ایلیا
دروغگو
زبل خان اینجا
مهربانی آمد و آئینه شد
روز هاي ماه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin