|
من می دانم آخرین دندان عقلمان که در آمد دغدغه هایمان ملون شد و کبری های کوچک تصمیم های بزرگ دچارش بودیم شدیم و من را با تمام قدیمش فروختیمش بعد ما مشت هامان را آماده کردیم انقلاب نکردیم و دیوار برج ها شبیه شعارمان شد ... پاهایمان از هوا آویزان ماند با داربست های فکر آنها و تویی که قرار است فردا از من بیایی شمارش را یاد بگیر جنگ های جهانی زیادند ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 23:58 توسط شیرین کاظمیان |
مشترک گرامی ورود به اینجا آنجا و همه جا امکان پذیر نمی باشد ... خواهشمند است هر گونه فیلتر شکن را در خود دفن کنید ... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 13:18 توسط شیرین کاظمیان |
ریل ها ی این قطار نرفته رو که دنبال کنی از بین فاحشه های ناشناخته دست های سردرگمی که گاه و بی گاه دراز می شوند حتی آینه ای که روبه رویش یک آینه است و هنوز کج به دیوار تکیه داده ... می گذری فکر می کنی دید جهانی یعنی همین !!! لازم نیست تو به این فکر کنی افلاطون کی بوده ؟؟؟ آهای تلاش نکن آخرین پیامبر هم اومد و رفت ... (( یکی بیاد معجزه هم نمی خوایم )) این ریل ها که ادامه داره این قطار که اصلا نرفته ادامه داره وقتی فکر می کنی که کسی فاحشه نیست بد ترین و کم یاب ترینش رو میبینی ! دست ها همیشه حرف های زیادی دارن ... من هر وقت آینه رو می بینم دوست دارم اونی که توش ایستاده رو ... این جهان چی هست که ما دید جهان بینی پیدا کنیم ؟؟؟ جدیدا افلاطون بسیاری در این نسل تکثیر شده . پیامبر ؟؟؟ من اصلا منتظر نیستم . + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 0:44 توسط شیرین کاظمیان |
چقدر جای یک معشوقه در من خالیست ... ( ندایی می آید که بس خنده دار است ) وآسمانی که هنوز بالای سر من تغییر رنگ می دهد . چقدر ترافیک شبیه توست ... همیشه نالان و تکراری جای یک من هم در من خالیست ( و ندایی نمی آید که حتی خنده دار باشد ) به تردد چشم ها که نگاه می کنم جایی برای معشوقه یابی نمی بینم . (( معشوقه ها تمام شده اند )) گاهی قفط در خواب ... هر روز بیشتر پر از حفره می شوم حفره هایی که خالی اند و به یقین پر نخواهند شد . ناچار رنگ دیگران می شوم و ندایی می آید ... ((مهم نیست ))
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 7:3 توسط شیرین کاظمیان |
|