|
به پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه آغاز هر جمله باز دود قبيله ي سرخ پوستي مي شود كه هيچ كس دوري دود شدنش را نمي بيند ... هر تكه از اين روزنامه هاي پر آتش را به دشتي انداختم كه زرد ي و سبزي اش سياه شد و جاي يك كفتار خالي بود ... كه آنجا كامل شود از يك كابوس . دچاري من به لحظه ها چه ربطي دارد به دو به توان دو يا همان جمع خوب يا تفريقي كه هميشه هست ... همان قدر ربط كه براي آمد ، نيامد جنيني كسي را مي بوسيم ... به پناهگاهي جديد مي آيم با دعوتي خيالي و شما مي گوييد : خوش آمدي شمايي كه در دست هاتان روزنامه است و پروانه را دور مي كنيد كه حواستان مستقيم صعود كند به همان دشتي كه در كابوس بود ... و اخبار روز كه هيچ نمي گويد چه اندازه از شما مانده تا به تمام برسيد ... كه چرا برنده مي شود كسي كه در مسابقه شركت نمي كند ... به همين پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه اغاز هر جمله باز دود مي كند تصور پناهگاهي را و دور مي كند با دست هاي من پروانه اي را ... با طعمي از سازش ... ختم اين بهمن ختم اين برف ها ي يك رنگ باز آمد و هفده سالگي ام تمام شد ... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 1:12 توسط شیرین کاظمیان |
فصل ، فصل تو بود . با آسمان سياه و سفيدت و چشم هاي خاكستري ات كه تكرار مي كرد آن هوا را ... پشت پنجره ي تو دوره گردي بر گرد ما آكاردون مي نواخت و كوچه ي تو براي من هميشه بن بست بود ... آن دوره گرد با آن آواز كه مرا از همه جا آويزان مي كرد تا به دست هاي تو برسم به فصل تو به چشم هايي كه هيچ نديدم ... پاورقي : روز هايي كه نيست ... و وقتي بود... چيزي از من نبود ... توهم هر چند وقت تكرار مي شود : حتی با دیدن صفحه های یک کتاب درسی ... یک چهره یک خیابان یک بن بست و حتی دیدن یک دوره گرد ... توهم يكباره رخ مي دهد... وقتي بخواهد ... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:51 توسط شیرین کاظمیان |
شير يا خط بود ؟ كه مسجد شد ... تظاهر بود ؟ كه تظاهرات شد ... و نصيحتي منتهي به سكوت همه جا . سجلم براي عموم چاپ مي شود و به ندرت نسبم بر مي گردد به پدر و مادرم ... به حاشيه پرتاپم مي كنند مي شوم ... شبيه پرچمي كه مي سوزد خنده ها را مي شنوم فاجعه ي فقدان را مي دانم و شازده اي را كه اجتناب مي كند مي بينم و كفش هايش كه ستاره دارد و گردني كه آسمان را همراه ... حاشيه رشد عجيبي دارد و دلخوشي خوب درديست آيا ؟ شازده تو اجتناب كن من محجبه ام ... تو اجتناب كن... من مي مانم ... و چيزي مي رود ... و چيزي مي ميرد ... و تو اجتناب مي كني . هنوز ؟ سهم من از اين همه جهاني شدن به جزوه ام ختم مي شود كه خط خورده است از صفحه هاتش چيزي شبيه من و راز دارد سردردي كه درد سر مي شود ... + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 0:30 توسط شیرین کاظمیان |
که برایش آرام بود ...
که برایش آرام نبود ... پاورقی : بود ؟! ... نبود ... نیست ... نخواهد بود . + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 23:27 توسط شیرین کاظمیان |
|