|
گاهي هنوز ارديبهشت مي شود و يادگار هاي مدام از نبود هاي بسيار هم چنان روان است در روزهايي كه خاطره ي اتفاقهاي نيفتاده را دوره مي كند... و يقينا مدفون خواهد ماند لبخند هايي كه در كوچه ي دلهره همراهم بود و بود ... و بود ... و بود .. با چشم هايي سهمگين كه ديدنشان هرگز اتفاق نيفتاد ترديد ... شك ... خاصيت اندوه بسيارهمين است و ارديبهشت هم چنان تكرار مي شود با شاهزاده ي زاده نشده اش ...
پاورقي : اندوه كه مهم نيست همين كه ارديبهشت است ...كافيست . + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 21:7 توسط شیرین کاظمیان |
من اگر هم چنان فرياد بزنم موناليزا لبخند بزن افاقه اي مي كند ؟؟؟ ديوار خالي خانه ي ما مگر مي خندد ؟ يا تابلويي كه موناليزا مي پندارمش با لبخندي كه شايد به اندازه ي موناليزا گران نبود ... كسي سيب پوست مي كند و من در سرخي آن سيب حلقه حلقه مي شوم مگر جدا شدن از چيزي كه از ازل با تو بوده آسان است ؟؟؟ نه براي هر جمعه كه اسمي نمي توان گذاشت تو فكر كن همه ي جمعه ها منفورند ... و دست هاي هر كسي كه لبخند مي زند بوي سيب مي دهد فاصله كه نمي گيريم فقط به چشم هاي هم نگاه نمي كنيم البته البته كه گاهي به هم سيب هاي پوست كنده تعارف مي كنيم بله بفرماييد سيب بخوريد لبخند بزنيد ... و سعي كنيد معني شعري را كه خوانده نمي شود بفهميد ... اما نپرسيد تابلويي كه بر ديوار خانه ي شما بود كجاست ...؟؟؟ پاورقی : تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن ... چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر تا که گلباران شود کلبه ی ویران من... + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 12:9 توسط شیرین کاظمیان |
|