|
اينجا از مين پاك شده راحت قدم بزن ببين كبوتر هاي سفيد هم براي پرچم سفيد من در آسمان پرواز نمي كنند ... تو دستمالت را تكان بده شايد اندوه ما پرواز كند ... و كبوتر ها هم ... در قديمي ترين لحظه كه به آفت رسيديم توهنوز دستمالت را تكان مي دادي و شوق پرواز در زميني كه مين بود و سيم هايي كه خارهايشان در آسمان گير كرده بود ... فقط شوقي بود براي بال بال زدن من هيچ وقت پايم به مرزي كه شما تعیین كرديد نرسيد ترس از چه بود ؟ فرض يك رويداد جديد براي روزنامه هاي روزهاي تكراري شما و يا جابه جايي ... يا همان در غول پيكر كه دست هاي من نتواند آن را بگشايد من به تابلويي كه بر روي آن نوشته اين منطقه از مين پاك شده اعتماد ندارم به پرچم هاي سفيد هم . به سايش چادر سياهم زير نگاه ها فكر كن و بيشترش كن بگذار كلاغ ها تنها سياهي اي باشند كه در آسمان پرواز مي كنند... اينجا من هنوز پشت آن مرز ايستاده ام پشت آن تابلو و پرچم سفيدم را تكان مي دهم باشد كه خلوت اطرافم يك روز در روزنامه ي روزهاي جديد ياد آوري شود ... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 23:55 توسط شیرین کاظمیان |
وقتي كوير مي شود سايه ها سايه تر مي شوند و اگر دست هاي درازشان را كه بگيريم باز هم تنهايند كوير شده بود و همه به سايه گوژ پشتش مي خنديدند كسي نمي پرسيد شايد اندوهش است كه حمل مي كند يا فرزندي كه بايد به او اضافه مي شد ... به اندازه ي عروسك هاي خيمه شب بازي تصنعي راه مي رفت ... دست هايش را گرفته بودند مثل كودكي اش كه گرفته شده بود يا زماني كه از خيابان هاي شلوغ با مادرش مي گذشت... خبري از داناي كل نبود سوم شخصش خشك شده بود و اصلا رازي در اين نوشته پنهان نيست . كوير كه باشد دست هايم را مي گيرد اگرشب سرد شود به هم مي چسبيم و صبح در پي سايه ي يك درخت مي رويم و بعد ها كه به سايه هاي ما خنديدند از كوير دور شده ايم ... و كلاغ كه به خانه اش رسيد قصه ي ما فراموش مي شود و اگر ديگر كلاغي نباشد خبري از قصه هم نيست ... پاورقي : گاهي خلق چيزهاي عجيب آسان مي شود همان طور كه خلق اين روزها براي خالقش آسان بوده ... و اين روزها كه در خودشان به نتهايي ارضا مي شوند شايد دستي گرفته نشود ... داناي كل هميشه در پايان مي ميرد و كوير جاي سايه هاي تنهاست . + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 16:18 توسط شیرین کاظمیان |
باغتان آباد و تشويقي دوباره كه گهگاه به همراه آن لبخند هاي هميشگي تان مي آيد گله اي نيست مگر به خاطر داريد كه شمارش روز ها چه قدر به نبودن شما ربط داشت ؟ ! اندوه من نه به بيابان هاي كاشان ربط دارد نه به تقليد از كوري بوفي مي گويد... ( وقتي دايناسور من به بلوغ نرسيده بود مي دانست روزي منقرض مي شود و به تنهايي عادت كرد ... ) اين پيراهن مشكي براي من است كه مدام دارد مي ميرد در شما ؟! يا از قضا هديه ي زيبايي است از جانب كسي كه به لبخند هاي تو دچار است . من هميشه شبيه كسي بودم و تو كه تلوزيون را خاموش مي كردي باز شبيه كس ديگر مي شدم ... و مردانگي تو را مي ديديم كه به من نزديك مي شد و خودم كه به دايناسورم پناه مي بردم و تو از انقراض من بي خبر . باز هم باغت آباد و تعطيلاتت به اندازه ي يك حاملگي هميشه نو باشد كه آن پيراهن مشكي هيچ وقت آبي نشود ... و من كه شبيه كسي بودم به انقراض فرزندم برسم كه از نسل تو دور بود و شخصي ترين اندوه من هم مثل هنوانه اي كه قاچ مي خورد براي تو ... سرخ و شيرين ... مي دانم باغ هاي شيراز هم به تو نمي رسد گاهي كه دوباره مي خندي ... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 16:44 توسط شیرین کاظمیان |
مدام از مهماني اي دور كه شايد دستاورد خنده هاي كسي باشد لبخند هايي مهاجر را مي پذيرم ... از حس آبستن سنگينم مي كنيد كه شايد برايتان خودم را به دنيا بياورم ؟؟؟ و راه آهن را براي آهني بودنش دوست بدارم نه براي حسي موازي كه قرار است به هم برسد ... من از رسالت آن دست ها كه از پشت يك كوه به تكراري نوراني تبديل شد خسته ام ... ببخشيد ... شما هم صداي راه آهن را دوست داريد ... ؟ فكرتان چطور ؟ وقتي همراهش مي رود ... و اقاقي ها كه جويده مي شوند ... زير دندان هاي كودكانه هاي غريب . و لگد هايي كه مدام درخت هاي توت را مي لرزاند ... اين دالان كه تمام نمي شود و حس آبستني كه به من هديه داديد ... و حمل خنده هاي مكرر ... كه به موازاي يك عرياني شايد قرار است اتفاق بيافتد ... لالايي قطار براي لحظه هايي كه به آن مهماني دور فكر مي كنم و دست هايي انتزاعي كه بضاعت لبخند هايش را مي دانم و مي دانم باز هم ايستگاه كه از همه چيز پياده شوم ...
پاورقی : دستی در دور دست ٫ دست تکان می دهد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 0:23 توسط شیرین کاظمیان |
|