|
همه از يك حادثه مي گويند ... خبري بد مگر قرار همه ي مرغان دريايي گريه بود ؟ كنار جمعه خوابيده بودم انگار كه از بامداد زخمي بود و در كنار حادثه هم تمام جمعه گي اش باقي مي ماند ... از يك سيب مي گويم كه كنار عكس سهراب نقاشي شده است و كلمه كه كلمه ي بعد هم سقوط كند عابران تمام عابران از خط هايي عبور مي كنند كه سال هاست مرده اند از رفتن هاي مكرر و من هم عبور مي كنم به يك حراجي مي روم انتهاي جمعه شايد طرحي از يك سيب بخرم براي تمام كساني كه دوستشان دارم و كمي پاييز كمي دريا تعدادي مرغ دريايي كه براي عادت هاي جمعه بخوانند ... و از اين بالا كه ترافيك را مي بينم از جمعه تا جمعه با جمعه ام كه شايد طرحي از يك سيب برايم بياورند ... همه از يك حادثه مي گويند خبري بد مگر قرار تمام مرغان دريايي گريه بود ؟ ... پاورقی : سبز سبزم ریشه دارم من درختی استوارم سبز سبزم ریشه دارم در زمستان هم بهارم ... پاورقی تر : نرفتم ٫ نرفتی ٫ رفت نرفتیم ٫ نرفتید ٫ رفتند ... + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 4:15 توسط شیرین کاظمیان |
همه چيز از آن حراجي اشتباهي شروع شد مگر جغرافياي آسمان براي يافتن تو كم بود ؟ اصفهان شعر بلندي از يك چاي در دو فنجان و بابونه ها سفيد بودند حتي وقتي گر مي گرفتند ... باز هم سفيد بودند اين همه بابونه اين همه سفيد از حاشيه شروع شد . باز هم كليد هاي من گم شده باز هم در ها اصالتشان بسته مي ماند و سرطان كه بالا بيايد اينجا هنوز روز است هنوز دوره گردي آكاردون مي زند و كولي ها خوبند كه هميشه رنگي اند و در بن بست هم مي خوانند ... من نشاني را اشتباهي آمده بودم تابلوها را اشتباهي ديده بودم و پيشگويي نگفته بود تو مي ماني اين همه بابونه و شعري بلند از چيزي كه نديدم و پشت در ماندن براي كليدي كه نداشتم ... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 1:55 توسط شیرین کاظمیان |
فقط فاصله مي گيريم... من ايستاده ام انگار در بالن بالاسر دريا و همه چيز به دور ختم مي شود ... حتي هلال پرواز مرغان دريايي ... اگر همه ي بادها به دورادور بوزند ... از همه ي فاصله ها هم دور مي شوم ... پاورقی : باید ساخت . با همه ی نزدیک ها ... با همه ی دور ها ... و بودها ...و نبود های اساسی ... ساختیم ... و ویرانی همیشه در کمین است انگار ! + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 2:3 توسط شیرین کاظمیان |
لطفا لبخند بزن مي خواهم عكسي از تو بگيرم چيزي را به خاطر بياور مثلا جنگ را كه نعمتي بزرگ بود يا آن زمان كه پدر بزرگ از سفر برايت كوپلن انگليسي مي آورد ... فاجعه مگر چقدر سهمگين بود ؟ هر چه باشد جواني ات اصالت داشت و پنچره هايت حتي رو به خانه ي همسايه باز بودند من تنديس دست هاي معشوقه ام را كه از شعار بالا مانده بود بر طاقچه ي اتاقم گذاشتم و به عكس جواني پدربزرگ حسادت مي كنم ... كه كت و شلوار فاستوني اش در سياه و سفيدي عكس هم برق مي زند . هيچ كس به من نگفت چرا هيچ قاضي اي اعدام نمي شود و من كه در فرعي ترين كوچه دنبال خودم مي گشتم كوچه را هم گم كردم ... هر شب در خواب مي بينم از قصر دور مي شويم و راننده اي كه مرا مي برد بوي پيپ مي دهد و من علاقه دارم مزارع توتون را ببينم ... و از خواب كه بيدار مي شوم هنوز به قصر هم نرسيده ام ... عكس تو را در كنار ساعت مي گذارم باشد كه براي من در كنار زمان پير نشوي ... + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 23:13 توسط شیرین کاظمیان |
|