|
مدام از مهماني اي دور كه شايد دستاورد خنده هاي كسي باشد لبخند هايي مهاجر را مي پذيرم ... از حس آبستن سنگينم مي كنيد كه شايد برايتان خودم را به دنيا بياورم ؟؟؟ و راه آهن را براي آهني بودنش دوست بدارم نه براي حسي موازي كه قرار است به هم برسد ... من از رسالت آن دست ها كه از پشت يك كوه به تكراري نوراني تبديل شد خسته ام ... ببخشيد ... شما هم صداي راه آهن را دوست داريد ... ؟ فكرتان چطور ؟ وقتي همراهش مي رود ... و اقاقي ها كه جويده مي شوند ... زير دندان هاي كودكانه هاي غريب . و لگد هايي كه مدام درخت هاي توت را مي لرزاند ... اين دالان كه تمام نمي شود و حس آبستني كه به من هديه داديد ... و حمل خنده هاي مكرر ... كه به موازاي يك عرياني شايد قرار است اتفاق بيافتد ... لالايي قطار براي لحظه هايي كه به آن مهماني دور فكر مي كنم و دست هايي انتزاعي كه بضاعت لبخند هايش را مي دانم و مي دانم باز هم ايستگاه كه از همه چيز پياده شوم ...
پاورقی : دستی در دور دست ٫ دست تکان می دهد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 0:23 توسط شیرین کاظمیان |
|