|
نسيمي سرد مي وزد.رويا هاي من هميشه سرد است . عاشقانه هايم فوران مي كند . ملالي نيست براي بيان تك تك واژه هاي عاشقانه ام اما ، اما پس معشوق كجاست؟ طعم تنها زيستنم را فداي چشماني كنم كه تا كنون نگاهي به من نينداخته است؟ لبي را بوسه باران كنم كه تا كنون ندايي از آن نشنيده ام ؟ اين سردرگمي كي پايان مي گيرد؟ كي اين سوال هاي بي جواب به انتها مي رسد؟ نسيم باز هم مي وزد ! باز هم خواهد وزيد ! ومن اين نسيم را مي بينم كه با تنهايي ام چه لوند مي رقصد! عاشقانه هايم را با تك تك نفس هايم به گونه اي مه آلود نثار همان نسيم سرد ميكنم تا شايد اندكي بعد به معشوقم برسد ؟ راستي كدام معشوق ؟ نسيم سرد است و معشوق بهاري ام را نخواهد يافت !!! آه ... من هم سرد م!!! صداي پاي آب ميايد و خواهد آمد اما همه جا برايم خشك است. مرغ مهاجر زندگي را هنوز آن حس غريب مي داند اما من با خودم هم غريبه ام !!! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 23:1 توسط شیرین کاظمیان |
|