|
من ، من شبيه فريادي هستم كه هميشه بي وقفه به گوش مي رسد. چشمام بسته است همه چيز قشنگه ، من ، باد ، دريا ، شن هاي پاك، صداهاي خوب ، تنهايي خوب ، آزادي خوب . چشمام رو وقتي كه باز مي كنم روي سطح صيقلي ميله هاي قفسي كه در آن زندگي مي كنم چهره ي افرادي رو مي بينم كه دوستشون دارم كه برام مهم اند . من اگر بخواهم مثبت فكر كنم بايد بگم اين افراد دوست داشتني مجبورند منو تو قفس نگه دارند . حالا اگه من روزي هزار بار بگم ،من پرواز بلد نيستم ، جايي نمي رم فقط بزاريد همه جا رو پشت اين ميله ها، راه راه نبينم !فقط همين ! نه نميشه. اين آدم هاي دوست داشتني حق دارن. من اگه پرواز هم بلد نباشم مي دونند و مي دونم كه فكرم پرواز مي كنه، مخصوصا وقتي چشمام بسته باشه !!! دلم خيلي گرفته احساس مي كنم هيج جا هيچ وقت نمي تونم اون طور كه وجودم مي خواد نفس بكشم . من احساس مي كنم تمام مسئوليت هايي كه دارم قبل از اينكه به دنيا بيام واسه من در نظر گرفته شده و من هيچ وقت نمي تونم حتي يك لحظه از آنها دور باشم ! خودم هم نمي دونم كجا هستم فقط مي دونم عمرم داره خيلي راحت می گذره و من منتظر مسئولیت بعدی هستم ! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 0:11 توسط شیرین کاظمیان |
|