|
زنگ ذهنم را مي زند و فرار مي كند شيطنت هاي عاميانه ي وجودم اگر دلقك بودم بهتر بود ، كاش دلقك بودم! شادماني اي مدرن كه ظاهر غم هاي ديرينه را مي پوشاند گونه هايي سرخ شده كه بي تفاوتي زندگي را رنگين جلوه مي داد نور همه جا به دنبالم بود من هرگز در آغوش تاريكي پنهان نمي ماندم گريم چه قدرتمندانه ضعف چشم هايم را مي پوشاند مي توانستم هزاران چشم را تسخير بيهودگي هايم كنم مي توانستم قدرت ساختگي ام را كه از صداي دست هايي خالي از ذوق جان مي گرفت و فوران مي كرد ، بر شيري گرفتار پيروز كنم! مي توانستم سلطان جنگل را وادار كنم درون حلقه هاي آتش بپرد يا اينكه شلاقش بزنم ! مي توانستم حتي به عنوان تجربه اي آخر سرم را در دهان تاريكي فرو كنم و زنده بمانم!!! يا با تبسمي مضحك عشق را به همه بفهمانم و با سكوتم همه را بخندانم ... بازهم گويي زنگ ذهنم را مي زند و فرارمي كند اين شيطنت هاي عاميانه وجودم نه اين بار همان گداي با وفاي بيهودگي است كه آمده عمر را به زور گدايي كند و من چه بخشنده ام !!! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:55 توسط شیرین کاظمیان |
|