|
اينجا ، افسرده ها از بام عرفان سقوط نكرده اند . اينجا ، وقتي به كسي ظلم مي كنند دليلي براي گريه كردن نيست. اينجا ، پشت ميله هاي قفس مظلوميت، دندانهايي تيز پنهان است . اينجا ، نردباني از جنس زمان بر ديوارها نقش بسته است . اينجا ، همه مجبورند باشند ... همه مجبورند براي هم باشند . اينجا ، عشق را در چادر سياه نفرت مي توان پيدا كرد... من اينجا از بام عرفان سقوط كردم . من اينجا گريه كردن را نياموختم. من اينجا از مظلوم هاي بي گناه بيزارم . من اينجا از نردبان پوسيده ي زمان با ذوق ساختگي بالا مي روم . من اينجا مجبورم باشم ... اما به زيبايي سوگند، بودنم را حس نمي كنم . راستي ... من اينجا عشق را خوب شناختم . تا آخرين توانم تن بي توانش را سخت، محكم و شايد بيهوده ، زير چادر سياهم در آغوش نگه ميدارم ! + نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 20:57 توسط شیرین کاظمیان |
|