|
دستانم را قطع كرده اند و من اكنون با چشماني خيره در مقابل سوراخ سدي ايستاده ام كه تاريخم از آن قطره قطره مي ريزد . مردم زير سيل زلال تاريخ خودشان غرق مي شوند ... دور تا دور اين سد زيبا روزنه هايي عميق باز شده كه گذشته ي من و تو از آن فرو مي ريزد ... اينجا همزاد هاي پترس فداكار همه بي دستند ...! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 0:1 توسط شیرین کاظمیان |
|