|
گاهي آن چنان به فراموشي زندگي مي رسم كه تصويرم در آينه هم مرا به باور خود نمي رساند ... من از چه بگويم كه شادماني به حساب بيايد ... ؟ باور كنيد گاهي آنقدر به بيزاري نزديكم كه عطر خنده را هم نمي فهمم ... من باور خودم را از دست دادم ... ديگر سايه ام هم آن سو تر از من قدم مي زند ... باور كنيد اين ها تصويري از نا اميدي نيست ... باور كنيد من فقط از خودم جدا شدم ... يه جمله منو وحشتناك مي خندونه اون هم اينه كه تو عاشقي ...! فكر كنيد به من مي گن عاشق! من كجا عاشقي كجا ...؟ هر لحظه ي زندگي من مثل آن حسي مي ماند كه نوزاد هنگام تولد دارد ... من به كي بگم هنوز به اين زندگي عادت نكرده ام ... من مستم ... مدت هاست كه مستم ... آن چنان خمارم كه زمان را نمي فهمم ... همه مي گويند زيادِ روي كردم ... كدام(...) اين شراب را به من خوراند ؟؟؟ لعنت به او ... لعنت به زيبايي اش ... + نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 13:17 توسط شیرین کاظمیان |
|