|
انگار پایان خوشی ها بود که نطفه ام شکل گرفت ... خنده ، درد ، شهوت ... مگه مهمه ؟؟؟ من خارج از حباب زمان زندگی می کنم ... نور نگاه آنها آزارم می دهد ... و چه عمیق دلم به دیگران می سوزد وقتی دستانشان را می گشایند تا مرا در آغوش بگیرند ... اما از جلد آن حباب بی خبرند ... یکی نیست بگه آخه وقتی خنده بهت نمیاد چرا می خندی ؟؟؟ من شاید دیوونه باشم ... یه دیوونه ی پست... چیزی شبیه به پاورقی زندگی ...!!! + نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 1:13 توسط شیرین کاظمیان |
|