|
بارها گفته ام هنوز چشمانش را ندیده ام
همیشه اما در استوای چشمانش ویرانی های خودم را جارو می زدم انگار که عریضه نویس او بودم شکایت ها را از خودم چه روان می نوشتم تا انتهای رگ های آبی دستانش می رفتم و چه ناگهانی انتهایی نبود حال صدا می زند مرا کسی که مادرش ریحان پاک می کند پدرش پشت زمان ها زنده است رگ های آبی دست هایش انتها دارد و من سوار بر تاب هستم شمال و جنوب را روان می پیمایم جایی ناگهانی او را می بینم می آید و می رود ... برای (نیکی) دیروز و شاید (نیکی)امروزم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 0:27 توسط شیرین کاظمیان |
|