|
دلم می خواهد داد بزنم تنهایی مقدسم کجایی ؟؟؟ مگر تو همانی نبودی که دیوار تنهایی ات فقط ترک های رفاقت داشت ؟؟؟ مگر تو همانی نبودی که بی حوصلگی ات برای هیچ کس نبود جز خودت ؟؟؟ مگر ... لعنتی تو اینبار هم کم آوردی ... چه معمایی اند آدم هایی که هر روز به یکدیگر لبخند می زنند و خنجر هایشان را ماهرانه پنهان می کنند ... کاش من هم معما بودم ! بگذار لرزش پاهایت را همه ببینند ... بگذار همه بدانند هیچ رمقی در این دست ها نیست اگر می توانستم هیچی را نمی دیدم اگر می توانستم هیچی را نمی شنیدم این خستگی محض کی تمام می شود ؟؟؟ اندازه ی هفده سال نوری خسته ام ... + نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 1:8 توسط شیرین کاظمیان |
|