|
در ته مانده ی من چیزی از تو باقی مانده ... بگذار لاشه ی احساسم را لاشخورهای جوان نوش جان کنند ... دیگر تویی در من باقی نمی ماند من بی من می شوم و تو هم مشتی خاک از من بر من می ریزی ... مثل همیشه باز خیره می شوی باز مثل گاهی می خندی و باز شاید خمیازه ای بکشی به خودم مغرور می شوم که دارم تمام می شوم و من خودم انگیزه ی گل هایم را پرپر می کنم ... و تو چندی بعد باز تنها نیستی ...! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 18:7 توسط شیرین کاظمیان |
|