|
فرقی نمی کند ... دست های من بریده است تو هم به دنبال دست های من نخواهی گشت اینجا آوار خوشبختیست و تو این را درک میکنی ؟؟؟ آهای نر و ماده هایی که گاه و بی گاه سخن گفتید گاه و بی گاه دچار جو گرفتگی شدید فرار کنید ... زیر آوار خوشبختی من نمانید ؟! فرصت ها کم نیست ... هشیار باش لطفا . سهراب قصه هایم این بار هم به دلم نشست تمام نا تمام هشت کتابت ... ( آه در ایثار سطح ها چه شکوهیست ای سرطان شریف عزلت سطح من ارزانی تو ... یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد ...) و با مغز مرا به گذشته کوبید ...به دیروز ها ... ( زندگی یعنی : یک سار پرید . از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید ، کودک پس فردا ، کفتر آن هفته.) ... من تمام می شوم خیلی زود زود تر از آن زمانی که باد سایه های درخت ها را از پشت سیم خاردار ها به اتاق بی پنجره ام بیاورد ... سگ ها در کوچه برای حال من زوزه می خوانند ... آفرین بر هشیاران ... راستی دو گربه هم در کوچه جیغ میزنند و باز هم یکی پیروز می شود . 15 بار آفرین بر هشیاران ...! ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 1:35 توسط شیرین کاظمیان |
|