|
نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده با ناچاری تمام می گویم آهای جوانی ... کدوم گوری بودی تا حالا ؟؟؟ فکر کردی زیر این همه سرکوب کردن چیزی ازت باقی مونده ؟؟؟ ((شکل التهاب تازیانه ای ... تازیانه ی احساس)) نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده چی ؟؟؟ انگیزه ؟؟؟ دارم ! خوبشوهم دارم ! ( آسمان همیشگی ... دیوار های همیشگی ... لذت های بیدار که خودشو به خواب زده ... دوستانی که به آبرنگ شبیه ان ؛ آبرنگی که نمیشه باهاش طرحی از یه آینه کشید ...) آینه ی دروغ گو !!! انگیزه هایم ارزانی شما ... نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده جوانی فقط تو یکی را کم داشتم ...! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 1:41 توسط شیرین کاظمیان |
|