|
بر این تابستان های بی قرار بر این پاییز هایی که حلق آویزم می کند تو ایستاده ای مدام ایستاده ای به ته دور من نمی یایی اینجا درخت ها زیر آوار پاییز نفس می کشند اما باران آنقدر می بارد تا مثل تو بایستد ته بن بست من یک نگاه بالاتر از دیوار تو پروانه های زمان در راه های پیراهنت به ابد بال می زنند ... تا انتهای هجوم این سکوت یک نفر در ایستگاه تو می ایستد و فصل ها ر ا فراموش می کند تا ملکوت سفید زمستان هم خواهی ایستاد و شاعر می داند بهاری این اطراف گم شده است ... + نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 2:4 توسط شیرین کاظمیان |
|