|
همان قدر که این پاییز تمام من می شود همان قدر که تو نرسیده می روی... همان قدرکه زل زدنت ـ مرا وادارمی کند، ساعت ها به باران فکر کنم ... من همان قدر من را گم کرده ام ... من همان قدر من را نمی دانم ... و فنجان چای تو ، هنوز اینجاست ! خالی تر از فنجان من ...! و چیزی دورادور می گوید : به این باران فکر کن... شاید تو را هم به زل زدن وادار کند .
گاهی تو را ندیده ، قاتی ات می شوم ! و ( من ) به باران فکر می کند ... + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 1:57 توسط شیرین کاظمیان |
|