|
بن بست اين كوچه يك باغ است كه در هواي هميشه ابري اش كلاغ ها قار قار مي كنند * و در انبوه درخت هاي بي رخت كليدي گم شده است ... ( كلاغ ها همه چيز را نمي گويند ...) بلوار اين سو در فواره ها يش جريان مرده است و نيمكت هايي خالي چقدر خالي و چرخ فلك هايي كه فلك شده اند و قارقار كلاغ ها بدون كلاغ ها راديو گفت : امروز همه ي هوا ابريست كه انتحاري ديگر را منتظر باشيم ... و ترافيك خلاصه مي شود به اشتباه ها - و فرق نمي كند زرد قرمز سبز گاهي پشت همه ي رنگ ها بايد ايستاد. ( و كودكي اينجا چشم به بادبادك خوش رنگي دوخته بود در هواي آسمان هميشه ابري كه از دره افتاد و هنوز باد مي آمد و سرخي بادبادكش پرواز داشت ...) و من هنوز در فكر آن شواليه ام كه در بالماسكه هاي هميشگي زير كلاهش گم شد و قبل از هيچ آمدني رفت ... و بن بست و اين بلوار طولاني مي شوند ... در خالي نيمكت ها در ترافيك اشتبا ه ها در باغي پشت بن بست در كليد هايي گم شده در هواي هميشه ابري ... * : با الهام از شعر آرش قربانی . + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 0:20 توسط شیرین کاظمیان |
|