|
به پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه آغاز هر جمله باز دود قبيله ي سرخ پوستي مي شود كه هيچ كس دوري دود شدنش را نمي بيند ... هر تكه از اين روزنامه هاي پر آتش را به دشتي انداختم كه زرد ي و سبزي اش سياه شد و جاي يك كفتار خالي بود ... كه آنجا كامل شود از يك كابوس . دچاري من به لحظه ها چه ربطي دارد به دو به توان دو يا همان جمع خوب يا تفريقي كه هميشه هست ... همان قدر ربط كه براي آمد ، نيامد جنيني كسي را مي بوسيم ... به پناهگاهي جديد مي آيم با دعوتي خيالي و شما مي گوييد : خوش آمدي شمايي كه در دست هاتان روزنامه است و پروانه را دور مي كنيد كه حواستان مستقيم صعود كند به همان دشتي كه در كابوس بود ... و اخبار روز كه هيچ نمي گويد چه اندازه از شما مانده تا به تمام برسيد ... كه چرا برنده مي شود كسي كه در مسابقه شركت نمي كند ... به همين پريشاني بهانه هايم اكتفا مي كنم كه اغاز هر جمله باز دود مي كند تصور پناهگاهي را و دور مي كند با دست هاي من پروانه اي را ... با طعمي از سازش ... ختم اين بهمن ختم اين برف ها ي يك رنگ باز آمد و هفده سالگي ام تمام شد ... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 1:12 توسط شیرین کاظمیان |
|