|
... به پرواز هايي فكر مي كنم كه لغو شد و چمدان هايي كه سنگين بودند ... و همه ي دور هاي شبيه راه ... به سوال هايي كه پرسيده نشد و جواب هاي دستاويز و آتش هايي كه خاموش شد در چهارشنبه ي آخر هر سال كه اين بهار بي بهره تر از آن بهار هست يا نيست فصل با هم چيدن گردوها سال ها پيش لغو شد ... دوره مي كنم افسانه ي دور دنيا در هشت دقيقه در دقيقه ها خلاصه مي شوم كه با عينكي به گردي كره ي زمين بيشتر ، ترين ها را ببينيم ببينم كه دوربين هاي مخفي از مخفي ترين كارها خبر ندارند و همه لبخند مي زنند به زني كه كارنامه ي قبولي اش در نهضت را به آنها نشان مي دهد بي هوا سر به هوا مي شوم و به قرارداد ريل ها به قطار ها فكر مي كنم كه ايستگاه ها به دگرگوني نياز دارند ... همان قدر كه من به هوا خوري ... و ... خوب است كه هميشه در غيره به حساب مي آييم و هر سال در خاكي كه از باغ هاي گردو آورديم بنفشه مي كاريم و بعد لغو هر پرواز ...
اين روزها سعي مي كنم دل زدگي را اندازه بگيرم ... شايد از پايان همه چيز خوشم بيايد شايد نه ... همين كه اتفاقي نيفتاده يك اتفاق خيلي خيلي بزرگ است ... و راهي كه روبه روست و بايد طي بشه ... بايد ! كمي كم تر از هميشه هستم ... اگر نمي خوانمتان به دليل هايي كه مي آورند ، مي آورم ، اكتفا مي كنم ... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 2:6 توسط شیرین کاظمیان |
|